|
همیشه صدای بارون تو رو یاد من میاره
|
دلم گرم خداوندي است كه با دستان من گندم براي ياكريم خانه مي ريزد چه بخشنده خداي عاشقي دارم كه ميخواند: مرا با انكه ميداند گنهكارم دلم گرم است و ميدانم بدون لطف اون تنهاي تنهایم برايتان من خدا را آرزو دارم ! [ یکشنبه بیستم آذر 1390 ] [ 10:47 ] [ فرنیا ]
[ ]
آدم همیشه دنبال قطعه
ای گم شده است،هیچ آدمی را نمی توان یافت كه قطعه خود را جستجو نكندفقط نوع قطعه
هاست كه فرق می كند،یكی به دنبال دوستی است دیگری در پی عشق؛یكی مراد می جوید و یكی
مرید عشق، رفاقت، شهرت طلبی ... همه به خاطر هراس از تنها ماندن استو شاید قوی ترین جذابیت وصال در همین باشدكه آدمی در هنگام وصال هرگز گمان نمی برد كه روزی تنها خواهد ماندتو گاهی خیال می كنی گمشده خود را باز یافته ای اما بسیار زود درمی یابی كه این بازیافته ات قدری بزرگتر از بخش گمشده توست یا قدری كوچكترگاهی او را می یابی و مدت كوتاهی در خوشبختی رسیدن به او به سر می بری واما گاه او رشد می كند و از خلاء تو یا حتی خود تو بزرگتر می شودو دیگر در درونت نمی گنجدآنگاه او بدل به قطعه گم شده یك نفر دیگر می شود وتو را برای جستن دایره خود ترك می كندگاه نیز تو بزرگ می شوی واو كوچك باقی می ماند و روزی ناگهان درمی یابی كه (او) قطعه گم شده ی تو نبودگاهی هم (او) را می یابی و این بار از ترس آنكه مبادا از دست تو لیز بخورد و برودسفت نگهش می داری، دو دستی به او می چسبی وناگهان گمشده تو زیر بار این فشار خرد و له می شودو سرانجام نیز از دست می دهی اش احمقانه است اما تو از ترس تنها ماندن تنها می مانی گاه ته دلت حتی می ترسی كه قطعه گم شده ات را پیدا كنی كه مبادا دوباره گمش كنی همیشه آن كس كه بیشتر دوست دارد، ضعیف تر است و بیشتر رنج می بردو همین ضعف است كه احساس بی ثباتی به آدم می بخشدزیرا آدم تمامیت خود را منوط به چیزی می كند كه ثباتی ندارد ما همواره خود را قطعه
هایی گم شده حس می كنیم.ما همواره در انتظار
نشسته ایم؛در انتظار كسی كه از راه برسد و ما را با خود ببرد، كه بیاید و ما را
كامل كندبدون او ما همواره خود را گمشده و تنها و ناقص حس می كنیمبرخی از ما شاید
برای همیشه در انتظار (او) بمانیم و بنشینیم و بپوسیمبرخی از ما، دیروز، امروز و
هر روز قطعه هایی گمشده بوده ایمگاهی بعضی ها با ما جور در می آیند، اما همراه نمی
شوندگاهی نیز آدم هایی را می یابیم كه با ما همراه می شوند اما جور در نمی آیندبرخی
وقت ها ما آدم هایی را دوست داریم كه دوستمان نمی دارندهمان گونه كه آدم هایی نیز
یافت می شوند كه دوستمان دارند،اما ما دوستشان نداریم به آنانی كه دوست نداریم
اتفاقی در خیابان بر می خوریم و همواره بر می خوریم اما آنانی را كه دوست می داریم
همواره گم می كنیم و هرگز اتفاقی در خیابان به آنان بر نمی خوریم گاهی اویی را كه دوست می داری احتیاجی به تو نداردزیرا تو او را كامل نمی كنی تو قطعه گمشده او نیستی تو قدرت تملك او را نداری گاه نیز چنین كسی تو را رها می كندو گاهی نیز چنین كسی به تو می آموزد كه خود نیز كامل باشی بی نیاز از قطعه های گمشدهاو شاید به تو بیاموزد كه خود به تنهایی سفر را آغاز كنی راه بیفتی، حركت كنی او به تو می آموزد و تو را ترك می كنداما پیش از خداحافظی می گوید: شاید روزی به هم برسیم می گوید و می رود و آغاز راه برایت دشوار است این آغاز، این زایش، برایت سخت دردناك است وداع با دوران كودكی دردناك است، كامل شدن دردناك است، اما گریزی نیست و تو آهسته آهسته بلند می شوی، و راه می افتی و می روی و در این راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می شوداما آبدیده می شوی و می آموزی كه از جاده های ناشناس نهراسی از مقصد بی انتها نهراسی، از نرسیدن نهراسی و تنهابروی و بروی و بروی آنقدر زمین خورده ام که
بدانم
[ شنبه نوزدهم آذر 1390 ] [ 12:32 ] [ فرنیا ]
[ ]
نمیدانم چرا هنوز تو را ارزو میکنم زمانی که حرف از رفتن میشود .چرا هنوز هر متنی .کلامی عاشقانه میشنوم با تمام تلاشم برای پس زدن خاطراتت توی میچرخی در ذهنم بی محابا و من با لبخندی تلخ با خودم میگویم نه هرگز ... شاید سالها بعد سالهایی بسیار دورتر از این سالها زمانی که گذر زمان پیری را بر چهره هر دوی ما نشاند تا دیگر اگر با تو حرف زدم نگویی عاشقم هستی همه حرفهایم را برایت نوشتم هر انچه که در دلم است و این سالها میترسم از گفتنشان میترسم از ناارامیت میترسم از عتابهای خشمگینانه ات که بی هیچ دلیلی بی انکه بخواند حرفهایم را و بشنود درددلهایم رابر سرم فرود می اید ... چرا که میدانم هیچگاه از دلم پاک نخواهی شد هیچ وقت همانطور که گذر سالها ذره ای از خاطرات تلخ و شیرینم پاکت نکرد بلکه رویاهایت را دردناکتر از پیش رقم میزند... قول میدهم که بنویسم ان زمان و شاید ارزوی نوشتن حرفهایم در ان زمان امیدی برای اینده باشد زمانی که شاید گذر سالها ارامش دوباره را به زندگیت اعطا کند... نمیدانم که چرا هیچ وقت نخواستی بفهمی تو را نخواستم برای خودم برای مالکت شدن برای ابد تو را داشتن فقط دلخوش بودم به چرخه زدن گاه گاه در حوالی خاطره هایت و سلامی و چند قدمی همراهی شاید در خاطراتت همین و بس اما تو هیچ وقت نفهمیدی معنای دوست داشتن را که نه مالک شدن است و نه انحصاری کردن کسی که ان فقط خودخواهی بود و بس شاید اگر دلخوشیم را به این پرسه های گاه بیگاه در کوچه های خاطره هایت بی هیچ احساس عضقی میدانستی هرگز اینگونه تبعیدم نمیکردی بی هیچ جرمی (نمیگویم هیچ جرمی بلکه به جرم بی قراریهای مدام از نفهمیدن دلخوشیبهایم ) تا اینگونه گذر سالها بودنت را برایم کابوسی شوم نکند که هیچگونه از ذهنم پاک نشوی انگار عادت کرده ام به این کابوسهای گاه و بیگاه ... [ شنبه بیست و هشتم آبان 1390 ] [ 13:9 ] [ فرنیا ]
[ ]
سردی کلامت هم . وقتی مرا شما خطاب میکنی . منی که تا دیروز عزیز دلت بودم . درد دارد ... درد ... ......................................... رد پاهایم را پاک می کنم ................................. بازی تمام شد .........................................
........................................... کوله بارم بر دوشسفری باید رفت گم شدن تا ته تنهایی محض یار تنهاییم با من گفت: هر کجا لرزیدی از سفر ترسیدی تو بگو:از ته دل: من خدا را دارم.... ....................................... هرگز فراموش نخواهم کرد که برای داشتن تو،دلی را به دریا زدم که از آب ، واهمه داشت... ................................................ [ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ] [ 9:9 ] [ فرنیا ]
[ ]
به روزهای سخت نبودنت قسم! که بودنت هم دردی را دوا نکرد... [ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ] [ 9:4 ] [ فرنیا ]
[ ]
سلام. حال همه ی ما خوب است. ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند. با این همه عمری اگر باقی بود٬ طوری از کنار زندگی می گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دلِ ناماندگار ِ بی درمان... تا یادم نرفته است بنویسم حوالی خوابهای ما سال پربارانی بود میدانم همیشه حیات آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است اما تو لااقل حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست؟ راستی خبرت بدهم خواب دیده ام خانه ای خریده ام بی پرده، بی پنجره، بی در، بی دیوار هی بخند بی پرده بگویمت چیزی نمانده است من سی ساله خواهم شد فردا را به فال نیک خواهم گرفت. دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچه ما می گذرد باد بوی نامهای کسان من میدهد. یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟ نامه ام باید کوتاه باشد، ساده باشد، بی حرفی از ابهام و آینه، از نو برایت می نویسم: حال همه ی ما خوب است، اما تو باور نکن. [ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ] [ 9:3 ] [ فرنیا ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |